/ 23 نظر / 20 بازدید
نمایش نظرات قبلی
باران

اره بایدم شکرکنیم..قربون خدابرم

zahra

این روزها عشق را با دست پس می زنند و با پا پیش می کشند ! حیف از عشق که زیر دست و پاست...!

zahra

چه داستان غریبیست داستان زندگی! دستی که داس را برداشت همان دستیست که گندم را کاشته بود...!

باران

سلام ، وبلاگتون قشنگه خوشحال میشم ب منم سر بزنید اگه اومدی نظر یادت نره خواستی پیام بده تبادل لینک کنیم مرســــــــــــــــــی

پری...

این روزا دوس دارم با یکی بشینم و حرف بزنم بعدش نگم ... ای کاش نمیگفتم[ناراحت]

فاطمه

در خونه رو میزدن! دختر داییم ۵ سالشه! جواب داد : کیه!؟ زن همسایه مون پشت در به شوخی گفت: منم منم مادرتون! من رفتم در رو باز کردم, بنده خدا میخواس سکته کنه! گفت : ببخشید مادرتون هستن؟ گفتم : نع ، فقط من و حبه انگور هستیم